اي كاش مي شد تو را نديد.
اي كاش مي شد براي چشم قلافي درست كرد تا چشمانم به سياهي نازكت نمي افتاد.
آري اين جملات خستگي سالهايم را با خود به همراه دارد.
اي كاش مي شد غروبي بي پايان طلوع را از خورشيد بگيرد و خود را شاهزاده تاريكي ها بخواند.
اي كاش مي شد همه را فريب داد كه طلوعي ديگر نخواهد بود.
عشق مرد,وعاشقي ديگر نخواهد بود.عشق رفت و ديگرنخواهد برگشت.
آري,وقتي به خود وبه ديگران وبه روزهاي رفته و مانده مي نگري زندگي ات را تهي از هرگونه عشق حس مي كني.
عشق يعني چه؟
آيا عشق همان دوست داشتن است؟
عشق يعني محبت؟عشق يعني صميميت؟عشق يعني از خود گذشتن؟
آري,آري
عشق يعني همه اينها.عشق يعني شاديها را تقسيم كردن.عشق يعني محبت ها رو افزون كردن.
ولي افسوس كه تا بحال نديدم اينها رو,نديدم.
من تا بحال زندگي ام را تهي از اينها ديدم.ولي آيا يك دست صدا دارد.
چرا همه فقط خود را مي بينن وبه هيچكس فكر نمي كنن؟
آيا زماني عشق هم تنها بود؟
آيا زماني عاشق نبود تا عشق را بيدار كند و سالهايي را كه آكنده از غم و اندوه به همراه داشت از عشق بگيرد؟
نمي دانم...نمي دانم......چرا؟
عشق يعني...
عشق يعني از خود بي خود شدن
به بلور احساس تلنگرزدن
آتش از درون زبانه كشيدن
خزان را بهار ديدن
در پس غرورظاهري,قلب را به پاكي آفتاب آراستن
زيبائي ها و لطافتها را با احساس در واژه گنجاندن
عشق يعني گوهر را در صدف تنهائي نهان كردن
عشق يعني آغازي شيرين
عشق يعني سوختن و ذوب شدن در بوته عشق
عشق يعني لرزش همه وجود در برابر معشوق
يعني زيبا ديدن,زيبا شنيدن,زيبا گفتن
يعني در حرير نرم و لطيف راه رفتن
خوابهاي مينائي ديدن
عشق يعني در آبي آسمان غرق شدن و آبي شدن
عشق يعني تازگي,يعني بهار...
عشق یعنی...
